اوشا بانوی سپیده دم

 
یک جائی همین نزدیکیها
نویسنده : آیلار_م - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٧
 

29 سال است که زنده گی می کنم . در این 29 سال کلمات و مفاهیم زیادی را یاد گرفته ام . بعضی شان را زود فهمیدم . انهایی را هم که نمی فهمیدم به زور بهم فهماندند . می دانم گیلاس نام میوه ایست گرد کمی بزرگتر از آلبالو و کمی کوچکتر از زرد آلو . رنگش هم کمی سرختر از آلبالوست . البته رنگش بستگی به نوع گیلاس هم دارد . فهمیدم صندلی وسیله ایست که روی آن می نشینند . انواع و اقسام مختلف دارد که من عاشق نوع لهستانی آن هستم . حتا این اواخر هر جا صندلی لهستانی می بینم عکسش را می گیرم چون در حال انقراضند . چند وقت پیش خواستم سازمانی تشکیل دهم با عنوان سازمان حمایت از صندلی های در حال انقراض که مجوز ندادند . برای همین می خواهم به سازمان دفاع از حقوق بشر شکایت کنم . بعدش هم شاید صدای آمریکا باهام مصاحبه کرد و من معروف شدم . چی می گفتم کجا رفتم . آهان بحث درک مفاهیم بود این وسط کلمات و مفاهیمی هستند که مطلق نیستند مثل گیلاس یا صندلی . یکی ازون کلمات زیبایی و مفهومش هست . یعنی اینکه هر کسی توی ذهنش تعریف خاصی از زیبایی داره . مثلا من یه زن عمو دارم که عموم خوشگل صداش می کنه و وقتی همه اینو می شنون گیج می زنن . بنابراین معنی مطلقی نمی شه برای بعضی کلمات آورد . اینهمه آسمون ریسمون بافتم و صغری کبری چیدم تا بگم یکماهه ما اسباب کشی کردیم هنوز در انتخاب پرده منزلمون به توافق نرسیدیم . چرا ؟ چون معیارهای انتخاب پرده در هر کدوم ما متفاوته !


 
comment نظرات ()
 
 
می نقدیم ...
نویسنده : آیلار_م - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸
 

پنج شنبه فیلم هیچ را دیدم اولین چیزی که به ذهنم می رسد بگویم همان هیچ است . فیلم هیچ فیلم بدی نبود اما فیلم خوبی هم نبود . یعنی دو تا دو مساوی چهار نبود . هر جور حساب می کردین سه می شد . کاراکترها را سنبل کرده بودند . رویشان به اندازه کار نشده بود . از حقه های کثیفی برای زنده نشان دادن فیلم استفاده شده بود مثل گذاشتن صدای گوز یا آن صحنه س.ک.س ( وقتی همسر بیگ می خواست اتاقش را گچ کاری کند ) من به این چیزها بد نمی گویم اما همه اش به ذهنم می رسد که این قسمتهای فیلم فقط برای گیشه ساخته شده بود و بس ! روی بیماری نادر خیلی کم ایست شده بود و توضیح چندانی درباره آن داده نمی شد حال آنکه اصل ماجرا از بیماری وی آغاز شده بود ! من اینها را نقص داستانی می دانم و بس .

و اما بازیگران مهدی هاشمی را خیلی قبول دارم . خوب بازی می کند در این فیلم هم ثابت کرد اشتباه نمی کردم . یک بازیگر دیگر هم در این فیلم توجهم را به خودش جلب کرد پانته آ بهرام در نقش محترم خوب درخشید . اما باران کوثری حتا از عهده لهجه ترکی هم بر نیامده بود !

و در نهایت می توانم بگویم فیلم هیچ یک هیچ سرگرم کننده بود و بس ...

                                           *  *  *   *  *

1 خرداد تولد آقابالاسر بود . 9 خرداد هشتمین سالگرد ازدواجمونه . پنج شنبه هم که روز مادره یعنی کادو در کادو میشویم .

                                          *  *  *   *   *

امروز صبح برای فسقل پسر سی دی جدیدش elf را گذاشتم تا ببیند . داستان ماجرای پسری بود که در سرزمین کوتوله ها بزرگ شده بود و بوسیله بابا نوئل تربیت شده بود و خودش را هم کوتوله می پنداشت . وقتی بزرگ شد تصمیم گرفت به نیویورک نزد پدر واقعیش برگردد ولی متوجه شد که پدرش در لیست سیاه بابا نوئل قرار دارد و مردم اعتقادشان نسبت به بابا نوئل و کریسمس کم شده است . خلاصه اینکه وقتی سورتمه بابا نوئل به خاطر اعتقاد کم مردم خراب شد و سط جنگل افتاد بچه ها با خواندن سرود کریسمس سورتمه بابا نوئل را راه انداختند و به روح نوئل و بابا نوئل ایمان آوردند . به فکر فرو رفتم بابا نوئلی وجود ندارد اما اگر من باور کنم که هست او خواهد آمد مثل خیلی چیزها که وجود ندارند اما ماباید وجودشان را باور کنیم عین بابا نوئل آنها !


 
comment نظرات ()
 
 
این ور/ اون ور
نویسنده : آیلار_م - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩
 

در یکی از شهرهای این ور آب زنی متوجه می شود همسرش به او خیانت می کند . قشقرقی به پا می کند که نگو . همه فامیل را جمع می کند . تهدید می کند . بد وبیراه بار خانواده مرد می کند . در نهایت هم می گوید من زندگی ام را دوست دارم و جدا نمی شوم به شرطی که ال کنید و بل کنید ...

در یکی از شهرهای این ور آب زنی متوجه می شود دیگر نمی تواند با شوهرش زیر یک سقف زندگی کند دو روز بعد شوهرش او را می کشد ...

  • در یکی از شهرهای این ور آب مردی می خواست زن غیر قابل تحملش را طلاق دهد تا راحت شود . اما خواهران مرد خودشان را جر می دادند و می گفتند اگرچه خواهرت غیر قابل تحمل است اما این سرنوشت توست باید به خاطر فرزندت تحمل کنی ...

در یکی از شهرهای این ور آب مردی از ترس زنش نتوانست در مراسم تشییع جنازه مادرش لباس مشکی بپوشد ...

------------------------------------------------------------------------------------------------

در یکی از شهرهای آن ور آب زنی متوجه می شود شوهرش به او خیانت می کند خیلی محترمانه از او جدا می شود .

در یکی از شهرهای آن ور آب زنی متوجه می شود نمی تواند با شوهرش زیر یک سقف زندگی کند وقتی تصمیمش را برای شوهرش بازگو می کند شوهر سعی می کند قصورهایش را برطرف کند و می کند و به زندگی مشترکشان ادامه می دهند .

در یکی از شهرهای آن ور آب هیچ مرد خوبی با هیچ زن غیر قابل تحملی ازدواج نمی کرد چون خواهرانش اورا وادار به ازواج با اولین دوست دخترش نکردند .

در یکی از شهرهای آن ور آب هیچ از همسرش بیخودی نترسید (اعم از زن/مرد)

پ.ن/نگویید همه اینها تقصیر اعراب است و اگر آنها به ما حمله نمی کردند وضع ما بهتر از آن ور آب بود .

پ.ن/ روز به روز بیشتر از قبل به نظر احمد شاملو در مورد فرهنگ این مملکت ایمان می آورم .(فرهنگ در این کشور چیز زائی که مثل دم که به پشت ملت چسبیده)

آن ور آب هرجایی می تواند باشد اما این طرف فقط یک جاست !


 
comment نظرات ()
 
 
تفکرات روسپی گرانه
نویسنده : آیلار_م - ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸
 

مرد فیلسوف قیافه ای به خود گرفت که انگار سوال مهمی دارد پرسید : ببینم چرا وقتی مردی را با صفات زنانه مورد خطاب قرار می دهیم به او بر می خورد اما این برای زنان خوشایند است وقتی می گویند مثل مردان است ؟

روسپی با دست کثیفش چانه اش را خاراند و با صدای نکره و زننده اش گفت : راس می گی . حتما داستان داره.

فیلسوف : داستان؟!

روسپی : همیشه داستانی هست برای گفتن . شاید وقتی زنی رو مرد خطاب می کنی چیزی ازش کم نمیشه اما وقتی مردی زن خطاب میشه .....

قهقهه ای زد که که مرد فیلسوف پشتش تیر کشید .

پ.ن/نتیجه های اخلاقی ماجرا بر عهده خوانندگان است .


 
comment نظرات ()
 
 
فلسفیدن با روسپی
نویسنده : آیلار_م - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸
 

مرد فیلسوف قیافه ای حق به جانب به خود گرفت با یک دست یقه ی کتش را گرفت در حالیکه دست دیگرش را تکان میداد شروع به صحبت کرد :

                                           از نظر من همه آدمها تنهایی هایی دارند که به هیچوجه پر نمیشن. قدر این تنهایی هارو باید دونست . ازشون بالا رفت تا به اوج رسید .

روسپی با حالتی که مخالفت از آن موج می زد با صدای کلفت و نکره اش گفت : بیشین بینیم حال نریم . بیا این فنجونو بزن زود میری بالا . نمی خواد اینهمه پله بری دیگه . با دومیش پرواز می کنی با سومیش دیگه تو خود اوجی .

حالا این دوتا برا چی خلوت کرده بودن و می بحثیدن . من نمی دونم


 
comment نظرات ()
 
 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
نویسنده : پرشین بلاگ - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸
 
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
 
comment نظرات ()